• ورای فراموشی

    نویسنده : پاتریک مودیانو
    مترجم : آسیه شهبازی
    نوبت چاپ : ۱
    قطع : رقعی
    تعداد صفحات : ۱۲۸
    انتشارات : آوای مکتوب
    شابک : ۹۷۸۶۰۰۹۵۷۶۰۴۳
    درباره کتاب : کتاب از زاویه دید اول شخص روایت می‌شود، راوی بی‌نام در ورای فراموشی نویسنده‌ی میان سالی است که خاطرات سی سال پیش را مرور می‌کند. او سعی کرده است زندگی گذشته‌اش را فراموش کند، گویی که هیچ‌وقت زندگی نداشته است. اما در این میان تصویر ژاکلین تصویری است که از خاطرات گذشته محو نمی‌شود. زمانی که او خیلی جوان بود به شغل فروش کتاب‌های دست دوم هنری اشتغال داشت. در همین دوران بود که ژاکلین را برای اولین بار دید.
    از همان ابتدای کتاب راوی این موضوع را فاش می‌کند که عاشق ژاکلین شده بود. هر دوی آنها آس و پاس بودند و در هتل‌های پاریس زندگی می‌کردند. ژاکلین با شخصی به نام ون‌بور همراه بود و آنها از راه قمار کسب درآمد می‌کردند. راوی با این زوج عجیب رابطه‌ی نزدیکی پیدا می‌کند و این نقطه‌ی عطفی در زندگی او به شمار می‌رود. او تقریبا هیچ ‌چیز در مورد ژاکلین نمی‌داند اما علاقه‌ای که به او پیدا کرده است باعث می‌شود تا به دنبال او پاریس را ترک کند و به لندن برود. پانزده سال بعد از جریانات لندن او دوباره ژاکلین را در پاریس می‌بیند، ژاکلین مجددا یک شبه ناپدید می‌شود و یک پانزده سال دیگر طول می‌کشد تا باز هم او را ببیند.

    ورای فراموشی

    20.000 تومان
  • یوزپلنگانی که با من دویده اند

    نویسنده : بیژن نجدی
    نوبت چاپ : ۱۹
    قطع : رقعی
    تعداد صفحات : ۸۸
    انتشارات : مرکز
    شابک : ۹۷۸۹۶۴۳۰۵۰۱۰۸
    درباره کتاب :این اثر یکی از برجسته‌ترین آثار «نجدی» پس از انقلاب است که در زمان حیاتش منتشر شد و چنان بر ادبیات معاصر تاثیرگذار بود که گویی همین یک اثر از نجدی منتشرشده است.این کتاب مجموعه‌ای از ده داستان کوتاه با نام‌های: «سپرده به زمین»، «استخری پر از کابوس»، «روز اسب ریزی»، «تاریکی در پوتین»، «شب سهراب کشان»، «چشم‌های دکمه‌ای من»، «مرا بفرستید به تونل»، «خاطرات پاره‌پاره من»، «سه‌شنبه خیس»، «گیاهی در قرنطینه» از بیژن نجدی است.او یکی از پیشگامان داستان‌نویسی پست‌مدرن در ایران است. این کتاب نامش برگرفته از مطالب داخل کتاب و از وصیت شاعرانه‌ی نویسنده است.در قسمتی از متن کتاب می‌خوانید: «طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه‌های تند پایین می‌رفت.بوی صابون از موهایش می‌ریخت. هوای مه شده‌ای دور سر پیرمرد می‌پیچید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی حوله را روی سرشانه‌هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبیده است و واریس پاهایش اصلا درد نمی‌کند…»

منو اصلی