تا موسم باران

28.000 تومان

3 عدد در انبار

نویسنده : داینا جفریز
مترجم : سید میثم فدائی
نوبت چاپ : ۱
قطع : رقعی
تعداد صفحات : ۴۱۴
انتشارات : نفیر
شابک : ۹۷۸۶۰۰۹۶۹۲۰۶۴
قسمتی از کتاب : حدودا بیست یارد آن‌طرف‌تر، مردی روحانی کنار توده هیزم ایستاده بود و ظرف بزرگی از عود را در هوا می‌چرخاند؛ دیگری زنگی را به صدا درمی‌آورد؛ و دو مرد از داخل کوزه‌های سفالی روی کنده‌های چوب نفت می‌ریختند. بعد صدای ضجه‌های گوش‌خراشی به گوش رسید و همه چشم‌ها به پیکر ریزنقش زنی دوخته شد که روی هیزم‌ها به زمین کشیده می‌شد. ناگهان آتش با صدای ترق‌ترق کوچکی شعله‌ور شد و زبانه‌های رنگارنگش او را از همه ‌سو احاطه کرد. زن تلاش کرد خودش را از میان شعله‌ها خارج کند، مدام جیغ می‌کشید و شیون می‌کرد. گروهی از مردان به همراه پیرزنی سپید مو دور تا دور هیزم‌ها ایستادند و زن را با سیخ‌های بلندی دوباره به مرکز آتش هل دادند و روی نعش طاق‌بازی که در پارچه‌ سفیدی پیچیده شده بود انداختند. زن جوان کماکان در تلاش بود خودش را از میان شعله‌ها خلاص کند، ولی مردی شمشیری کشید تا به او ضربه‌ای بزند. در سمت دیگر، جمعیتی بی‌صدا در حال تماشا بود. دیگر کار از کار گذشته بود. در همان لحظه شعله‌های زردرنگ به پاهای زن رسید و دامنش آتش گرفت، و بعد هم شال و موهایش. ضجه‌های درمانده زن به هوا رفت. ابر بی‌رحمی از دود سیاه به آسمان بلند شد و به همراهش بوی تند گوشت سوخته. باد شدت گرفت و شعله‌ها، چرخان و رقصان، ضجه‌های زن را تا آبی آسمان بالا بردند.


28.000 تومان

شرح

تا موسم باران

حدودا بیست یارد آن‌طرف‌تر، مردی روحانی کنار توده هیزم ایستاده بود و ظرف بزرگی از عود را در هوا می‌چرخاند؛ دیگری زنگی را به صدا درمی‌آورد؛ و دو مرد از داخل کوزه‌های سفالی روی کنده‌های چوب نفت می‌ریختند. بعد صدای ضجه‌های گوش‌خراشی به گوش رسید و همه چشم‌ها به پیکر ریزنقش زنی دوخته شد که روی هیزم‌ها به زمین کشیده می‌شد.

ناگهان آتش با صدای ترق‌ترق کوچکی شعله‌ور شد و زبانه‌های رنگارنگش او را از همه ‌سو احاطه کرد. زن تلاش کرد خودش را از میان شعله‌ها خارج کند، مدام جیغ می‌کشید و شیون می‌کرد. گروهی از مردان به همراه پیرزنی سپید مو دور تا دور هیزم‌ها ایستادند و زن را با سیخ‌های بلندی دوباره به مرکز آتش هل دادند و روی نعش طاق‌بازی که در پارچه‌ سفیدی پیچیده شده بود انداختند. زن جوان کماکان در تلاش بود خودش را از میان شعله‌ها خلاص کند، ولی مردی شمشیری کشید تا به او ضربه‌ای بزند.

در سمت دیگر، جمعیتی بی‌صدا در حال تماشا بود. دیگر کار از کار گذشته بود. در همان لحظه شعله‌های زردرنگ به پاهای زن رسید و دامنش آتش گرفت، و بعد هم شال و موهایش. ضجه‌های درمانده زن به هوا رفت. ابر بی‌رحمی از دود سیاه به آسمان بلند شد و به همراهش بوی تند گوشت سوخته. باد شدت گرفت و شعله‌ها، چرخان و رقصان، ضجه‌های زن را تا آبی آسمان بالا بردند.

مشخصات

توضیحات تکمیلی

وزن 0.65 kg

نظرات (0)

اولین نفری باشید که دیدگاهی را برای “تا موسم باران” ارسال می کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نقد و بررسی

هنوز نقد و بررسی ثبت نشده است.

منو اصلی

سید میثم فدائی

تا موسم باران